|
از هر آن چه می گفتی
دانستی
که سایه در سایه
می انداخت
در رخان آیینه
و دیدگانی
که خوابش
به هیات صدایی بود
مسرورم
که می دانم
تو می دانی
از هر آن چه می گفتم !

(تقدم به دوست خوبم هیچکس و تمامی اندوهش و نداشتن سایه ای در سایه )
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط مهاجر در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 3:0
|
و دوشی
شکسته پشت می کشم
وساکم
پر از خواب های بی شباهت است
به قطاری
که زانو به ریل می کشد
و با پیراهنی پر دود
راه می برد
به لهجه ی ظهر
در بلوغ کوهستان
و چراغ تا اوج پای کودکیش
خواب می رود
در سواحل نور
و من در کوپه های جنبش و ترس
مثل می شوم
شاخ هراسان هر درخت
که دور می کشاندم
دور
در رویای زیستن
به نقش سفال

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط مهاجر در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 13:7
|
سایه های میان ما
بزرگ شده است
و من
شنبه ها چقدر دلم می گیرد
بی گفتگوی تو در دست های سنگی سکوت
تنها
به تعابیر حرف های تو می گذرد
غروب آدینه
و پنجشنبه ها
قرائت غم های ماست
که می چرخد در دهان
به لهجه ای خاموش

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط مهاجر در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 5:59
|
( ۱ )
اتاق ورم کرده در سکوت
و هنوز در پلکان درد
سطر های مانده شلیک می شود
از صدای بستن چتر
ورم کرده در سکوت و
لای سرم گیر می کند
کسی
سنجاق می زند
جنازه رویا را مرا
که شب دوباره بغل می کنم
تمام اتاق را دراز می کشم
و راس ساعت چند انگشت
انگشت ، اریب دهان فرض می کنم
به گوش کاملا چپ این عکس
تا رو به رو که نیزه چشم تو زیباست
از کمان کهنه ی ابرو ها
( ۲ )
اتاق
ورم کرده در سکوت و هنوز
خیس شره های غم است این فرش
پس
نشست می کنم
به کول مبل های بی سر و پا
با دست فنجانی هلاک سیاه قهوه و
پس لرزه های در تکرار
( ۳ )
حالا رسیده رگ به سینی پر مرگ
هی ورم کرده از
تقاطع خود پیچ می زند
در شلوغ این شطرنج
خمار آسمان خراش مر مر و
خمیازه های بی تاخیر
هی پراکنده می شود
شطرنج

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط مهاجر در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 و ساعت 13:52
|
مثل این که می خواهی
چیزی بگویی
که اشک گریه تب کند
روی دستهایم
دهان گویشم را
پشت تاریخ جا نهاده ام
اما می توانم که گوشهایی داشته باشم
برای شنیدن
مثل این که چیزی گفته ای که اشیا ء
این گونه نگاهت می کنند
تو حرف ات را بزن
من هم خوب بلدم
تیر ها را به سینه بنشانم

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط مهاجر در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:19
|
پنجره ها را به غربت
می بینم
و سر
به خاکی نهاده ام
که بی گمان
لبانم را خشکاند
با نگاهی فرسوده
اما
می گویم
که ماه را دوباره نخواهم دید
که در میانش
دلم پنهان است

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط مهاجر در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:27
|
می سوزد
آتش
و شعله ور
در آن
با شعله ای به دل
نمی دانستم که آتشم
و می سوزم
یا که خود در میانه ی آن
باور ندارید
با من دمی
به ستیز شام و صبح
بر خیزید

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط مهاجر در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 14:18
|
امروز
به یاد تو می نویسم
فردا
به یاد چشمهایت می خوانم
- و می شویم
غبار از پنجره ها
به سپیدی روز های زندگی
و خاکی که بر آن
استوار ایستاده ام
امروز - فردا
قلم را به دور می اندازم
که از تو می نویسد
و جانم را می گیرد

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط مهاجر در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت 1:31
|
عشق است
ولی کینه ی آن
بد تر از عاشقی است
پر گشودن چاره ی
پرواز نیست
آسمان بارانی و
کینه اش
ابری سیاه ست
گر نگاهی کردی و
دیدی که من بر گشته ام
بدان آن روز حر فها
با نگاهی دیگر است

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط مهاجر در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 1:41
|
اگر که گم شده است
چهره هامان میان
افکار دیگران
ولی با هر سخنی
که تو را از
خستگی رها می کند !!
به یاد می آورم
چهره ی تازه ی تو را
صدای بلند سکوت
در باد می خواند
دروغ آسمان سپید
در حافظه ام
نمی ماند
لبخندی رسا تر از
صدای سکوت نیست
آن گاه که جهان
گیج می شود
از انحنای گیسوان زمین

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط مهاجر در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 0:16
|
تا پنجره
گشوده است
زندگی را تجربه کن
و روز ها که می روند
به امید ثانیه ها
روبروی من بمان
از این نگاه نمی گذرم
تا در این خلوت
سکوت را بشکنیم
امروز خاموش
فردا
بیدار به لحظه ایم

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط مهاجر در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 12:37
|
ابتدای هر تصویر
میدان کهنه ای ست
که جهان را به پای می دارد
و اشک های شیشه ای
از نوازش دستهای سنگی
شکستنی ست
که پوست پوسیده ی ارواح را
به تن دارد
با عکسی که حرف می بلعدد
رنج در چین چهره اش
پیداست
بیدار گهواره اش بیمار
به نطفه های مرگ
پای می کوبد
درست در ابتدای همین تصویر
ما محصول مغز های آهنین خود هستیم
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط مهاجر در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 17:29
|
به خانه
هر کس عشق
را به دیدگاهی بیگانه
گفته است
که درهای بسته ی دیدگان
منتظر گریز گاه تازه ای مانده ست
که انتهای آن
بی گمان
معمایی ست
وهر ناله
پاسخ کهنه ای دارد
که معنای آن نمی دانم
به هر کلام
تو راز دل
به اشاره می گویی
و دانستم. . . .
امین
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط مهاجر در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت 4:8
|
حضرت صبح نیامده است
که آشوب شب پیش را از شمع سوز دلم بستاند
شبانه هایم
با طناب به آسمان متصل است
تا که نتوانم
با امیدی تازه
به زندگی ساده ام ادامه دهم
من به فاصله ی همین طناب
دورم از زندگانی خود
تو همی معطر
راه پرواز مرا بسته است
و دنیایم آنقدر کوچک است
که به برمه بادی
می لرزد از بنیاد
حجم تهی //
آن دور ترهاچیزی را ندیدم
این نشانی بی روح حجمی تهی ست
که دوست نمی داشت گلی به همراه بیاورد
جانی
تپشی
خبرنامه ای که بتواند
از اندوه شعرهای من بکاهد
آن دور ترها هم
تمام این حرف ها وحدیث ها به گریه می رسد
م - شریف
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط مهاجر در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 21:29
|
" به این روزگار "
دامانت را
روزی خواهم بویید
آشکار
و ناله ام را به کسانی
می گویم که بدانند
زمین پایه ای ست
استوار
که ریشه اش در دستهای توست
مرا به این روز گار
در یاب
که این بی نفس
بوی دامان تو دارد
ای یار
" با نگاهی روشن "
عطش
ازجان می گیرم
تا برگهای پاییزی
مرا در یابند
نگاهم به پنجره ای ست
که پشت آن
فا نوس محبتی ست
با ما
خستگی از زبان می گیرم
بانگاهی روش
« دریاو سایه ها »
به دریا ی خشک هم
حسادت می کنم
به فراز کوه می روم
با نگاهت
خستگی را
مهربان می بینم
با نگاهت
کوه می لرزد و
دریاخشک تر
چشمهایت خورشید است
بی تو سایه ها
مرا می فشار د
امین
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط مهاجر در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 11:22
|
( نقش غربت خویش )
در زیر آفتاب غریبی
نام تو بر زبانم نقش بسته است
که زمین
آفتاب را می خواهد
تا که بداند نامت را
و من کدامین عالم را خواسته ام
به غربت خویش
( حوالی زمان )
گریزان
در شبی پنهان و
تاریک
میان کوچه های کودکی
حوالی زمان
آتش گرفته ام
تا بدانم
که روزگار تو چیست
( روح زمین )
ستاره ام را
در آسمان نظاره
می کنم
خاطره هایم را
می بینم و
می پرسم که کیستم
همان آرزومند تنها یم
یا تنها با خودم
انس گرفته ام
شب در دلم
شعله ای دارد
روحم میان زمین و
بی زمان مانده است
امین
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط مهاجر در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 17:17
|
با سلام : دوستان ، می خواستم به اطلاع شما برسانم که شعرهای درج شده در وبلاگ متعلق
به استاد ارجمند و بزرگوارم آقای محمد شریفی و دوست و برادرخوبم آ قا امین نازنین می باشد
بنده افتخار نصیبم شده که این اشعار زیبا و دلنشین را در وبلاگم ثبت کنم .
با تشکر : مهاجر
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط مهاجر در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 16:49
|
وشاد باش نوشتن
نامه های بی مقدمه را
باز گوییم
به گوش کارون
که نشانه ی
خشکی دل های
ما نبوده
است
کنار بامداد
از آینه های زندگی
غبار می روبیم
تا بامدادی دیگر
حرفها یمان را تکرار کنیم
واندیشه را
که تصویرآینه اند
کنار بامداد
شب بی اعتبار نیست
هر چند که بی صدا
زندگی کنی
امین
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط مهاجر در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 14:40